تبليغاتX
ایرانی ز سر کن خواب مستی
زنده یاد احمد حیدربیگی:

 

بن بست های جهان را به نام من بگذار

که آزادیم اولین شهید تاریخ است

و اندیشه ام آخرین زندانی

 

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 8:41  توسط ناهید  | 

کم سالتر که بودم فکر میکردم همه ی قصه ها برای خواب کردن کودکان است! شاید به همین سبب بود هر بار که برادرم شعر زیبای "آرش کمانگیر" را برایم میخواند حس می کردم"عمو نوروز" با قصه هایش سبب میشود کودکان به خواب روند و بر آمدن خورشید را نبینند!!!این شعرگونه به یاد تصورات کودکیم برای کودکان امروز تا یادمان بیاید ایران بزرگانی چون "کورش" را به دامان پرورده که قلم و زبان را یارای بیانش نیست ولی نامش گویای بزرگیش است آنقدر که دوست و دشمن او را ستوده اند و علاوه بر اینکه ایرانیان او را "پدر" میخوانند و یهودیان "مسیح" و"ناجی" حتی دشمنان ایران دادگری او را فریاد میشوند ولی افسوس...

عمو نوروز!

کدامین قصه را گفتی به گوش کودک این شهر؟!

که اینسان خواب سنگینش ربودست

تو گویی آتش مهرش نبودست

از این ویران سرا یادش نیاید

چو خوانیش این گران خوابش فزاید

بر او مهر وطن افسانه گشته

به مام میهن او بیگانه گشته

نه کورش میشناسد او نه آرش

فراموشش شده ققنوس و آتش

همه تاریخ را افسانه خواند!

نیاکان را همه بیگانه داند!

مگر کورش ورا همچون "پدر"نیست؟

صدف را میهنش همچون گهر نیست؟

بیا بشنو که این ننگ است ما را

جهالت شیشه بر سنگ است ما را

.............................................

کنون شهرزاد بانویم!

شنو من قصه میگویم

نگو اینک زمان قصه گفتن نیست

که این قصه برای خواب رفتن نیست

یکایک کودکان سرزمینم غرق تردیدند

فروغی هم نمی جویند،نومیدند

نیاکان را صلا گوییم و راه چاره ای جوییم

مگر از بند این بیدادگر ضحاک بگریزیم

             چه شد رستم؟

شغاد نا برادر را بگو :اینک زمان کینه جویی نیست

کنون من رخش زین کردم

به نام میهنم خیزم و با دشمن درآویزم

   که ایران سخت در بند است

      کماندار!

ای امید خاک پاک میهنم بر خیز

تویی آرش واینک تیرگانی نو

کنون برخیز و با این تیرگی بستیز

  که ایران سخت در بند است

"پدر"افسانه و اسطوره و تاریخ در جنگند

حقوق مردمت در زیر پای دیو استبداد

چرا باید"مسیح"دیگران باشی؟!

چراغ خانه ات افروز

  که ایران سخت در بند است

سکندر لشکری سازد که با ایران درآویزد؟!

بگویید آن"گجستک "را:

ستم با مردم ایران همان کرده که میخواهی

کنون آن شیر شرزه گربه ای گشته

  وآن هم سخت در بند است

تمام واژه های شعر من بوی ستم بگرفت

انوشروان عادل!

دادگر مردا!

کدامین "کفش گر"همچون من و ما زار و دلخون است؟

بیا یکدم وطن را زین تباهی وا رهان آخر

  که ایران سخت در بند است

.........................................

تمام کودکان سرزمینم یکدل و آگاه

همه جان بر کف و نام وطن بر لب

همه امیدشان آزادی و شادی

-برای این غمین مادر-

هزاران لشکرند امروز

قلم ،فریاد،خون،دانش

و می دانند

که ایران سخت در بند است

                                                               

                                                         آبان ماه ۱۳۸۸خورشیدی

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 12:51  توسط ناهید  | 

آهنگ" ایرانی" از آلبوم "سپیده "با صدای  استاد"محمدرضاشجریان" ، آهنگسازی "محمدرضا لطفی" با اجرای ماندگارزنده یاد "پرویز مشکاتیان"و گروه شیدا:

ایرانی ز سر کن خواب مستی

بر هم زن بساط خودپرستی

که چشم جهانی سوی تو باشد

چه ازپا نشستی؟

در این شب سپیده نادمیده

تیغ شب به خونش در کشیده

امیدچه داری ازین شب

که در خون کشیده سپیده

تیغ برکش آتش فشان نغمه ها را تندری کن

دردل شب رخ برفروز کار مهر خاوری کن

ازدرون سیاهی برون تاز پرچم روشنایی برافراز

تاجهانی از تباهی وا رهانی

دیو شب را تیغ بر دل برنشانی

باخواری در روزگار ننگ باشدزندگانی

مرگ به تا چنین زندگانی

ای مبارز

ای مجاهد

ای برادر

دل یکی کن ره یکی کن بار دیگر

راه بگشا سوی شهر روشنی ها

روزگار تیرگی ها بر سرآمد

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 7:52  توسط ناهید  | 

شاید از شاعر کرد عبدالله پشیو خوانده ام:

هر روز بیش از دیروز شعر را دوست می دارم

زیرا که شعر

زیباروی مرددیست

هرروز قرار ملاقات میگذاریم

یا دیر می آید

یا هرگز نمی آید!

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 21:0  توسط ناهید  | 

اهل مادستانم

چه سرود گنگی!

پدرم نیز همین را میگفت

پدرانش هم ...نیز

این حقیقت دارد،

خاطراتی مبهم از ورای سخنم

خاطراتی که ندیدم هرگز

(پدرم نیز ندید)

خاطره تاریخ است

چهره اش تاریک است

زچه رو مفتخرم من زین نام ؟!

هیچکس نیک ندانسته هنوز

ماد هم قومی بود مثل تاتار و مغول!

لیک آبادگر ویرانی...

ما همینک به میراث کهن مینازیم

با عدوی وطنی نرد ز مهر میبازیم

نبود راه رهایی وطن گفتن شعر و سرود و آهنگ

مثنوی شعرحماسیست ولی،از قوالب نرود کار بجنگ

گشت ویران وطن و خانه ز بنیاد شکست

در دل مادستان غم بیداد نشست

این وطن خانه ی ماد است، دلیران مددی!

دشمن امروز چه شاد است بر ایران ،مددی

دیگر امروز جهان می خندد

بر من و مام وطن از این ننگ

آمدست دیو به پیکار وطن

میزند بر دل او هر دم سنگ

آرشی کو که وطن برهاند

به دلش مهر وطن بنشاند

آرشی شو به دل این ظلمت

وطن از دام ددان باز رهان

با کمانت سخنی نو بسرا

که ز خاطر نبرد خلق جهان

آرشی شو وطنت در خون است

به رهایی وطن جهدی کن

به جهان ولوله ای نو بفکن

نبر از یاد شکوه وطنت

به دلت مهر وطن افزون کن

دشمن مام وطن در خون کن

شب ظلمت به سحر می گرود

اگر امروز ز جا برخیزی

هم صدا با همه بیدار دلان

با" جهالت" تو اگر بستیزی

"شب ظلمت به سحر می گرود"

این نویدیست که باید بدهی...

                                                                           بهار۸۴

پ.ن:ناهماهنگی وزن و قافیه و چندگونگی قالب کاملا عمدی است.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 11:44  توسط ناهید  | 

زنده یاد احمد حیدر بیگی:

فریاد را به من بیاموز

شکیبایی شرقی

سکوت را خواهد آموخت

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 0:52  توسط ناهید  | 

آنروزها(چند روز پیش از انتصابات)هر بار که از میدان انقلاب می گذشتم با دیدن شور و شوق مردم فکر می کردم دیر نیست و دور نیست که آقای خامنه ای با دلی آکنده از اندوه و چشمانی اشکبار در رسانه ی ملی!!!ظاهر شده و بگویند:"ملت بزرگوار ایران من نیز پیام انقلاب شما را شنیدم..."(۱)اما دریغ و درد که رویای شیرینم به تلخی گرایید و گرمی خون ریخته ی هم وطنانم خوابم را آشفت.

آنروزهاحرکت دموکراسی خواهانه ی مردم آنقدرجلوه و زیبایی داشت که خاموشان و فراموشان را نیز به صحنه کشانده بود و تحریمی های دوره های پیش برای گزینش بین بدو بدتر در کنار معتقدان به اصلاح و تغییر می جنگیدند و هدف مشترک(نجات ایران )ملی گرا و چپ را در کنار نگه می داشت،آنروزها روزی چند بار "چاووش ۷" را گوش می کردم و مدام زمزمه میکردم:

"همرا شو عزیز

تنها نمان به درد

کاین درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمی شود

دشوار زندگی هرگز برای ما بی رزم مشترک آسان نمی شود...

تنها نمان به درد

همراه شو عزیز..."(۲)

اما افسوس که"آنروزها رفتند ...آنروزهای خوب..."(۳)

آنروزها حضور محسن رضایی را بازار گرمی می دیدم برای به صحنه کشاندن مخالفان اصولگرای دولت و  شکستن رای دکتر!!! شیخ هم که پیشاپیش روشن بود برای پیروزی نیامده اند و هدفشان از بیان وعده های محال بیدار کردن آرای خفته و نشاندن امضای بیشتر پای سند مشروعیت و محبوبیت نظام است که شاید حضور حداکثری مردم پای صندوق مشت محکمی باشد بر دهان "استکبار جهانی" وگرنه شیخ کجا و مطالبه محوری کجا؟!شیخ کجا و دم زدن از حقوق اقلیت ها کجا؟! شیخ کجا و مسایل قومی کجا؟! (مخالفان این دیدگاه به یاد بیاورند عملکرد ضعیف ستاد انتخاباتی ایشان را )البته ناگفته نماند ترکیب فعالان ستاد ایشان بسیار جالب بودو موید همین دیدگاه. وعده های شیخ خاموشان دوره های پیش را به میدان کشانده بود از اعضای جبهه ی ملی و نهضت آزادی گرفته تا دانشجویان چپ،از زندانیان سیاسی گرفته تا متهمان به اختلاس را در تیم ایشان می شد دید و به قول یکی از دوستان "یک اپوزیسیون واقعی"!!

اما حضور سبز اندیش فاجعه آدمی را یاد خلخالی،اعدام و سکوت می انداخت و اینکه او نیز چون خاتمی "خود"را پشت لبخندش پنهان کرده بود و با سپر "محبوبیت خاتمی "برای جذب رای آمده بود.هرچند نام خاتمی هم آدمی را به یاد قتل های زنجیره ای می انداخت و فاجعه ی کوی دانشگاه.

آنروزهابارها به یاد حافظه ی تاریخی هم میهنانم افتادم اما آمدن دکتر!!! به میدان رقابت قانعم کرد که برای کسانی که می خواهند رای دهند انتخاب موسوی می تواند همان انتخاب بین بد و بدتر باشد.اما آمدن دکتر!!!که نوید افشا!!!داشت رسانه ی ملی را به سیرکی بدل کرد که بعد از مدتها مردم را خنداند، چرا که ۴سال(شما بخوانید۳۰سال)بود که خنده بر لبهای مردم ایران یخ بسته بود .دویدن ها و نرسیدن هامجالی برای خنده باقی نمی گذاشت اما دوران خوش تبلیغات یخ از دلها زدود وامیدی(هرچند واهی)به جای آن کاشت که "اندکی صبر،سحر نزدیک است" اما از همان آغاز پیدا بود که این شادی دیر نمی پاید.

آنروزها(چند روز پس از انتصابات) هر روز که از میدان "انقلاب " میگذشتم حس می کردم دیگر هیچ گاه به میدان "آزادی " نخواهم رسید.در هوای داغ تابستان تهران حس می کردم"هوا بس ناجوانمردانه سرد است"(۴)

ناامیدی واژه ی نا توانی بود که یارای بیان آنچه را که در من می گذشت،نداشت.در باورم به دیکتاتوری ... پایا تر شده بودم و خوشحال از اینکه رای ندادم که مجبور شوم برای اثبات حقانیتم هزینه ی گزافی متحمل شوم.

اما این روزها:

عصر آدینه نهم امرداد ماه شبکه ۳ مستندی را پخش کرد که در تیر ماه ۸۸ ساخته شده بودو در تلاش بود هر حرکت دگراندیشانه ای را کودتای رنگی یا مخملی و وابسته به بیگانه قلمداد کند.انقلاب اوکراین و انقلاب "گل سرخ"در گرجستان و نقش تحصیل کردگان در خارج!!!و اینکه این حرکات پس از انتخابات آغاز شده بود... بگذریم که دیروز چه ساده دلانه اندیشیدم که در چند روز آینده جای موسوی و کروبی با دکتر!!!عوض خواهد شد و صفت کودتاچی که مردم و معترضان به دکتر!!!داده بودند با پخش این برنامه و تبلیغات رسانه ی ملی!!!به معترضان بازگردانده خواهد شد.اما بی شک نه دیروز و نه امروز لحظه ای هم فکر نکرده بودم که ابطحی در رسانه ی ملی ظاهر شود و با"شجاعت در طرح دیدگاه ها"(۵)روی عقاید خود و هم فکرانش پا بگذارد و تقلب را رد کرده و جرم براندازی نرم را بپذیرد و به آرمانهای مردم پشت کند...یا عطریانفر با افتخار به گفته هایش نظر مردم و فکر مردم را به "درک"(۶) واصل کند!!!!!

یاد دفاع خسرو گلسرخی در دادگاه رژیم پهلوی افتادم...یادش گرامی از آن روی که به عشق به مردم به پیشواز مرگ رفت و برای دفاع از جانش چانه نزد...

پ.ن

۱)از گفته های محمد رضا پهلوی

۲)این آهنگ را استاد شجریان آن سالها خوانده بودند!!!

۳)فروغ فرخزاد

۴)مهدی اخوان

۵)از گفته های ابطحی

۶)از گفته های عطریانفر

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 1:28  توسط ناهید  | 

پند شعر بسیار زیبایی از شیرکو بیکس (شاعر بزرگ کرد) است که ترجمه اش را در"پاسپورت لبخند و آرزو"خواندم مجموعه ی جالبی بود از چند شاعر کرد که فریاد شیری ترجمه اش کرده بود راستش این شعر آنقدر به دلم نشست که حیفم آمد دیگران نخوانند:

چیزهای زیادی هستند

که می پوسند،

فراموش می شوند

ومی میرند

مثل تاج،عصای مرصع و تخت سلطنت

چیزهایی هم هستند

که نه می پوسند

نه فراموش می شوند

ونه می میرند

مثل:کلاه،عصا و کفش های چارلی چاپلین

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 0:56  توسط ناهید  | 

اهریمن ار به جای اهورا نشسته است

تاریکی اینچنین ره هر نور بسته است

خود ساخته ام قفس و کنج آن به غم

نالم ز بخت که بالم شکسته است!

هر دم سخن زفر نیاکان شنیده ام

خونی از آن نیا به رگ من نجسته است؟

روزی اگر ز دست سکندر شکسته ایم

اینک هزار سرو از این خاک رسته است

فر  کیان  دوباره به ما  پرتو  افکند

گر تیغ تازیان در مهرابه بسته است

گر کینه مغولان نسک ها بسوخت

صد دانش کهن از بند رسته است

اهریمن ار به جای پدر تکه زد چه باک

دانم همی سحر که بیاید خجسته است...

 

                                                                 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 1:11  توسط ناهید  | 

حافظ:

       به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند

 

       چنین عزیز نگینی به دست اهرمنی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 1:14  توسط ناهید  | 

حافظ:

      شهر خالیست ز عشاق بود کز طرفی

 

     مردی از خویش برون آید و کاری بکند

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 10:24  توسط ناهید  | 

حافظ:

      زاهد ظاهر پرست از حال ما آگاه نیست

 

      در حق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست

 

      در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوست

 

      در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست

 

       این چه استغناست یا رب وین چه قادر حکمتست

 

        کین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست

 

         صاحب دیوان ما گویی نمی داند حساب

 

         کاندرین طغرا نشان حسبه لله نیست

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 8:20  توسط ناهید  | 

حافظ:

       حالی درون پرده بسی فتنه می رود

 

       تا آن زمان که پرده بر افتد چها کنند

 

        گر سنگ از این حدیث بنالد عجب مدار

 

        صاحب دلان حکایت دل خوش ادا کنند

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 8:36  توسط ناهید  | 

حافظ:

       خدا زان خرقه بیزار است صد بار

     

        که صد بت باشدش در آستینی

 

        درونها تیره شد باشد که از غیب

 

         چراغی برکند خلوت نشینی

 

         نه می بینم نشاط عیش در کس

 

          نه درمان ـ دلی نه درد ـ دینی...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 8:58  توسط ناهید  | 

حافظ:

       من آن نگین سلیمان به هیچ نستانم

 

     که گاه گاه بر او دست اهرمن باشد

 

     همای گو مفکن سایه ی شرف هرگز

 

      در آن دیار که طوطی کم از زغن باشد

 

      

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 23:5  توسط ناهید  | 

حافظ:

      

     ساغر ما که حریفان دگر می نوشند

 

    ما تحمل نکنیم ار تو روا می داری

 

     ای مگس عرصه ی سیمرغ نه جولانگه توست

 

     عرض خود می بری و زحمت ما می داری

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 16:56  توسط ناهید  | 

حافظ:

جای آنست که خون موج زند در دل لعل

 زین تغابن که خزف می شکند بازارش

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 10:47  توسط ناهید  | 

گاه واژه هااز در کنار هم زیستن میگریزند وآدمی از بیان آنچه در درونش میگذرد ناتوان میشود گویی بر زبان دلش قفل زده اند چند وقت پیش که این احساس به سراغم آمد نیم بیت از  ایرج میرزا وام گرفتم  اما ...

"گویند مرا چو زاد مادر"

در کام دلم شرنگ غم ریخت

آموخت مرا سکوت کردن

فریاد ـ مرا به دار آویخت

ویرانی من به چشم خود دید

صد تیغ که دهر بر من آهیخت

از من که نمانده  جز دو دیده

واشکی که به خون دیده آمیخت

ماندم من و جان داغ دیده

صد شعله کز آتشم برانگیخت

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 0:17  توسط ناهید  | 

آنچه در پی می آید پاسخ خرده گیریهای یکی از دوستانم است به نقد شماره ۳ شاید دیگرانی هم چنین اندیشیده باشند.دوست گرانقدری خرده ها گرفتند که سبب شد حاشیه فراتر از متن رود هرچند گفته هایشان را به گوش جان شنیدم وبه آنها اندیشیدم ولی مدتها چشم به راه نوشتاری بودم از خرده گیریهاشان که شوربختانه به هر روی ایشان نخواستند بر آگاهی اندک دوستشان بیفزایند تا شاید اگر دگرباره نوشتن را جسور شد راه نادرست!؟نپیماید.

پیش از هر چیز باید یادآور شوم در آن نوشته به هیچ روی قصد نداشتم کارهای بزرگ دوستانم را کوچک جلوه دهم که آن تب تند مرا هم گرفت وشاعرکی شدم ودرزمستان۸۳برای خلیج همیشه فارس سرودم:

بیا به نام وطن قصه های نو سازیم         

به یاد فر کیان صد ترانه پردازیم

اگر که ننگی ورنگی به دامنش افتد         

دگر بس است صبوری به گریه آغازیم

ربوده خواب گرانی من وتو و  ما را            

شکسته ساز دل ومطربان بی سازیم

ز قادسیه چه گویم که جان گدازد باز     

 زرنج تازه همان سان به قصه دمسازیم

نگر که سوگ سیاوش چه ساده شد اینک! 

ز ننگ نام "عرب" بر" خلیج "جان   بازیم ...

کمی بی انصافی است اگر...

اما در پاسخ آن دوست:

 ۱ـ یادمان نرود عمریست مارا از واژه ترسانده اند ولی "نقد"ها همواره ویرانگر نیستند.اگر از دریچه ای دیگر به این واژه بنگریم شاید سازندگیش بیش از ویرانگریش به چشم آید.

۲ـ اگر ما اشتباه کردیم وبه آن پی بردیم،بهتر آنست که خود به نقد کار خویش بنشینیم وکاستی ها و شاید ناراستی های کارمان را بر طرف کنیم پیش از آنکه دیگران با زبانی شاید تلخ به ما خرده بگیرند ویا ما را به نیشخند بنشینند.

۳ـ پرسیده بودید "خودمان" کیست؟ این نقدها بر هر کسی است که خود را در برابر ایرانزمین ذره ای مسئول میشمارد وآرزوی سربلندی این کهن دیار را به دل می پروراند ـ حتی اگر به گفتار ـ که ما خود واژه ی "ملی گرا" را بر خود نام نهادیم، نمیدانم تا چه اندازه درست می تواند باشد؟؟؟

۴ـ خرده گرفته بودید که چرا نوشته ای : "چرا در دیگر سرزمینها اعتراض نکردیم"؟ شما خود بهتر از من میدانید که اعتراض همواره به معنای گردهم آیی نیست ، ما می توانستیم اعتراضمان را در قالب یک بیانیه ی بین المللی (مثل همان صدها نمونه ای که در گوشه و کنار ایران امضا کردیم)به گوش ستیزندگان این جاوید نام برسانیم یا به جای صدها تارنگار (که خودمان هم کمتر نوشته های همدیگر را می خوانیم!)چند تارنگار یا سایت گروهی به دیگر زبانها راه اندازی کنیم تا شاید دیگران از حقانیت ادعاهایمان آگاه شوند وآن را باور کنند البته کار دوستانی که در پی راه اندازی سایت بین المللی خلیج فارس هستند جای ستایش دارد همانگونه که کار آنهایی که برای اثبات این نام به گوگل یک میلیون امضا جمع کردند بسیار به جا و ستودنی است.

۵ ـآنجا که بر من خرده می گیرید در نوشته ام بارها نام جعلی را به کار بردن خود نوعی تبلیغ این نام است ،مگر نه اینکه ما در تک تک نشست ها و بیانیه هایمان چنین کردیم و پاسخی نداشتیمش؟!؟! باشد که اشتباهمان را به تکرار ننشینیم.

و اما در پایان باز یادآور می شوم آن نقد به هیچ روی کم ارزش خواندن تلاشهای بزرگ دوستان بزرگوارم نیست ولی به راستی کدام ایرانی حقیقت خلیج فارس را نمی دانست؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 10:16  توسط ناهید  | 

  دیروز زاد روز ه.الف.سایه بود بهانه کردمش تاپس از مدتها تارنگارم را به روز کنم این شعرگونه پیشکش است به او که حافظ را به یاری او از نو شناختم و از دید من سرآمد غزلسرایان زنده است.

غزل شو وترانه شو،   سرود جاودانه شو

غزلخدای شهرشعربه شعر من بهانه شو

چرا چنین شکسته ای؟نگو،نگو که خسته ای

دلم گرفته زین قفس،تو هق هق شبانه شو

به گالیا به جنگلت ، به شعر خفته در سرت

بخوان به نام میهنت به ساحلش کرانه شو

شکست قلب واژه ها،سکوت گشت رهنما

شکن سکوت واژه راتو خشم این زمانه شو

به سرزمین ماه و مهر هزار در گشوده ای

بمان هزار سال وباز بر این در آستانه شو

قسم به دیده ی پرآب،بمان در اوج شعر ناب

اگر غزلخدا شدی چو   سایه جاودانه  شو

 

                                                                                  زمستان۶ ۸

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 0:35  توسط ناهید  |